یادداشت صد و هشتاد و هفت

سلام دوستای مهربونم خیلی ممنونم که هنوزم با این همه بدقولی به سر میزنید...

خوب دلم میخواد از روزهای تولد دخملی بنویسم تا همیشه برام یادگاری بمونه

از دوهفته قبل زایمانم دیگه نرفتم سر کار دلم میخواست اوقات فراغت داشته باشم و کمی به خونه برسم و یخچال و فریزر رو ÷ر کنم برای روزهایی که احتمالا نمیتونستم بیرون خونه برم...

این دو هفته مثل برق و باد گذشت و دکتر بهم گفته بود بین سوم و چهارم شهریور هر روزی رو انتخاب کنی خوبه منو همسری هم سوم رو انتخاب کردیم  از سه چهار روز قبل استرس خیلی زیادی داشتم خیلی سعی میکردم اینطوری نباشه ولی متاسفانه همه ذهنم درگیر این مساله بود .

هفته قبلس رفتم موهامو مس کردم که برای بعدش مرتب باشم...کلی هم با همسری عکس انداختیم که یادگاری بمونه.یه سری از لوازم نی نی رو هم بردم خونه مامانم

دکتر بهم گفته بود ساعت 5 صبح ناشتا بیمارستان باش .همه هم میگفتن شب قبلش غذای سبک بخور ولی من هوس پیتزا کرده بودم همسر هم زنگ زد سفارش داد آوردن خونه  خوردیم و خندیدیم و به هم قول دادیم هر کی پرسید بگیم مرغ آب پز خوردیم که بهم غر نزنننیشخند که وقتی بعدش از مامانم پرسیدم گفت همسری به همه همینو گفته

من به مامانم گفتم از صبح زود نیاد چون اولا یه دوساعتی ططول میکشید کارام انجام بشه و برم اتاق عمل و هم اینکه چون شب میخواست بمونه بیمارستان خسته میشد ولی مادر همسری و خواهرش ومامان بزرگ و خاله همسری  از اولش باهامون اومدن  منکه شبش خوابم نبرد فسقلی هم همینطوری وول میزد توی دلم...وقتی رفتیم هنوز هوا تاریک بود استرسم کمتر شده بود و دائم آیت الکرسی میخوندم و به ÷یشنهاد همسری رفتیم نماز خونه بیمارستان و نماز صبحمون رو خوندیم بازم آرامش بیشتری گرفتم شوق دیدن فرزندی که نه ماه همراهم بود استرسم رو کمتر میکرد ... کارهای پذیرش انجام شد و  ساعت 7 صدام کردن که برم تو با همسری رفتیم توی بلوک زایمان که وسایلم رو بهش بدم  لحظه سختی بود خداحافظی  دلم میخواست کنارم باشه ولی متاسفانه نمیشد بغلم کرد و بوسیدمش و بهم گفت آروم باش و نترس مثل آب روی آتیش شد و دلم آروم گرفت و با قدمهایی محکم رفتم سمت اتاق تعویض لباس .کارها یکی بعد دیگری انجام شد ولی چون دکتر من چند عمل دیگر قبل من هم داشت و من  نفر چهارم بودم ساعت یه ربع به ده من رفتم توی اتاق عمل یه جای  عجیب با یه عالمه آدم که هر کی مشغول یه کاری بود و دکتر بیهوشی که یه عاقله مردی بود اومد بالای سرم ازم پرسید بیهوشی یا بی حسی و من که ازقبل خیلی تحقیق کرده بود گفتم بی حسی تزریق رو انجام داد و کم کم ÷اهاش شروع رکد به گرم شدن و بی حس شدن و جراحی شروع شد البته جلوی چشم من پارچه ود ولی دکتر بیهوشی باهام صحبت میکرد و ازم سوال میکرد که صدای اونور رو نشنوم می÷رسید اسمشو چی میگذاری و .... و بعد چند دقیقه گفت مبارک باشه یه دختر خوشگل داری و من خدا رو شکر کردم و گفتم نمیارید ببینمش و گفت تمیزش کنن میارنش و وقتی آوردنش دیدم یه دختر مو مشکی و دقیقا شبیه همسری...

 بعدش هم ب ه علت مسکنی که توی سرمم زده بودن به خواب رفتم و بیدار شدم توی ریکاوری  بووم....

 

 خوب دوست جونیا چون طولانیه با اجازتون دو قسمتی مینویسم...

 

/ 20 نظر / 71 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شوریده

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ستايش

عزیزم کجایی پس چرا نمی یای ؟

يسنا

سلام [گل] اگر خاطره هاى قاب گرفته شده در عکس را دوست داريد به وبلاگ من سرى بزنيد: memoirr.blogfa.com

ĿΛDY ИĪĿ♡♡FΛŔ

کجایی میشا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

leyla

سلام میشاجوون منم میتونم رمز پستاتو داشته باشم عزیزم؟

فافا

عیدت مبارک عزیزم[ماچ]

بانو سین

عزیزم کجاییی ؟ عید شما و دخمل مبارک ////[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] زود بیاااااااااااا

فرزانه

عکس نینی تونو نمیذاری؟[ناراحت]

تي تي جون.

مبارك قدم نو رسيده مبارك البته ببخشيد با اين همه تاخير تبريك گفتم. اسمش چي گذاشتي؟

فافا

رفتی که رفتی[دلشکسته]